سلام
ریحانه از اون دانش آموزهایی بود که در یکماه گذشته، بیشترین انرژی رو ازم گرفته...
اصلا حرفم رو گوش نمیکرد.
اصلا تمرین هام رو انجام نمیداد.
اصلا پیشرفتی نداشت.
و من به شدت نگرانش بودم... و هر جلسه اعصابم بابتش خرد بود...
هیچ روشی روش عمل نمیکرد. و حس ناکارامدی شدید میکردم...
سکوت و آرامش مطلقش هم مزید بر این حال من بود.
چندین بار به مدیر تذکر داده بودم که این دانش آموز خیلی عقبه هااا... و خبری از پیگیری اونها هم نبود!
امروز،
وقتی بخش اول درس تموم شد و با فاصله ی خیلی خیلی خیلی کوتاه داوطلب شد که به عنوان اولین نفر جواب بده، من و همه ی کلاس تعجب کردیم. اولش که جدی ش نگرفتم . اما دیدم نههه اصرار داره که بخونه.
گفتم:" خب، بخون..."
و خوند... نهههههه نخوند... جوشید... جوشید... جوشید.... مثل چشمه. مثل رود ازش آیات قرآن فوران میکرد...
شوکه شدم. چشمهام چهارتا شده بود...
باز خوند. هِی خوند... و دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم... از بقیه اجازه گرفتم و پریدم بوسیدمش...
وای دختر... تو عااالی هستی......
همین دخترک، بارها امروز باعث شد اشکم جاری بشه.
باورم نمیشه...
گفت:" خانم امروز پیشخوانی کردم"
اونقدر امروز تشویقش کردم که خودم داشتم میمردم...
و بعد کلاس فکر کردم....
چه قیمتی روی این اتفاق میذاری نرجس خانم؟؟؟؟؟
چند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ما را در سایت اولین پیام دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 137