چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
تو را سریست که با ما فرو نمیآید مرا دلی که صبوری از او نمیآید کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر که آب دیده به رویش فرو نمیآید جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت بر اوفتاده مس
مسیر..
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
سلام چشمهام رو میبندم و آرزو میکنم که درِ مسیر راحت رو باز کنم... طلب خیر میکنم.
دعای روزی
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
بسم الله الرحمن الرحیم اللَّهُمَّ إِنَّهُ لَیْسَ لِی عِلْمٌ بِمَوْضِعِ رِزْقِی وَ إِنَّمَا أَطْلُبُهُ بِخَطَرَاتٍ تَخْطُرُ عَلَى قَلْبِی فَأَجُولُ فِی طَلَبِهِ الْبُلْدَانَ فَأَنَا فِیمَا أَنَا طَالِبٌ کَالْحَیْرَانِ لا أَدْرِی أَ فِی سَهْلٍ هُوَ
آقای کارپسند- 1
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
سلام توی مدرسه زبانم فاجعه بود. اونقدر که سال چهارم دبیرستان فقط بخاطر اینکه همه ی نمره هایم بالای 17 بود بهم رحم کردند و نمره ی قبولی بهم دادند وگرنه تجدید شده بودم! ( اگرچه که از کودکی به اجبار زبان خونده بودم ولی اصولا درکش برام غیر ممکن بود. فقط
شهر آفتاب
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
سلام پارسال این موقع ها مشغول آماده شدن برای مصاحبه بودم و جمع آوری مدارک مورد نیاز و خب طبیعتا خبری از نمایشگاه کتاب و این سوسول بازیا نبود!!! امسال اما، به خصوص وقتی بُن دانشجویی گرفتم, رفتن به نمایشگاه کتاب دیگه یک امر واجب شده بود. و امروز این فر
آقای کارپسند- 2
-
تاریخ: 1396/2/20 ساعت: 0:23
سلام سه شب قبل اون کار مهم رو به همراه پدرم انجام دادیم... از اون شب اتفاقات عجیب و غریبی داره میفته... مثلا اینکه: این مادر رنجور سه شب هست که چشم به در و بیدار منتظر پسرش هست. و مطلقا هیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییچ خبری از این پسر نیست... خدایا... فقط خودت به...
دعای صبر
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام دارم بی صبری میکنم. بی تابی میکنم. و تو مدام من رو به صبر دعوت میکنی. و بهت اعتماد دارم. پس لطفا صبرم رو زیاد کن خدایا... دعای 7 صحیفه سجادیه دعای حضرت هنگام رخ u200fداد حادثهها یَا مَنْ تُحَلّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ، وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدّ الشّدَائِدِ، وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ
سونامی
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام این روزها خیلی سریع در حال عبور کردن هستند که متوجه نشم چطوری دارند میگذرند... قرار ِ مطب یه اتفاق خوب بود. صفر تا صدش پر از اتفاقهای خوب بود. و بعد از حرفهای توی ماشین، به طرز عجیبی سبک شده ام. سبک و آرام... حالا (به خصوص بعد از امروز که آخرین امیدم بود) دیگه فقط میشینم تماشا میکنم به سرنوشت.
فقط " حیدر" امیرالمومنین است.
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
پی نوشت: چه سخت بود... چه سخته... چه دردی میکشم.. :((
حاجت من...
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
فرازی از دعای ام داوود
نتورکر
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام شاید هرگز فکرش رو هم نمیکردم که یک روز فروشنده بشم... فروشنده؟ بازیاب؟ نتورکر؟ حالا هرچی... به هر حال، هیچ کدوم... من یه خانوم دکتر و استاد دانشگاه بودم (و هستم) که نمونه ی یک بانوی علمی این جامعه است... اما... من الان یک "بازاریاب" هستم. خب، خودم هم باورم نمیشه. و امشب توی تولد یاس اولین فروش
یاس
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام تولد مبارک عشق کوچولوی من. خاله، امروز بدنیا اومدی و زندگی من یه رنگ و بوی دیگه ای گرفت. دخترک زیبا و ناز من، یاس من، تک تک روزهای عمر یکساله ت رو با همه ی وجودم درک کرده و لذت برده ام. ماههای اول که اصلا توی بغل من گِرم به گِرم وزن گرفتی و همیشه بوی تو رو میدادم... و بعدش که بیشتر چیزهایی که
کاش بی روی تو یک لحظه نمی رفت ز عمر
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام لحظه ای بی روی تو نمیگذرد بر دلم... اما گاهی خیلی خیلی بی تابی میکنم... امروز از اون روزها بود. پی نوشت: اول اردیبهشت... روز سعدی جان... سعدی جانِ من و تو...
بانوی تکواندوکار
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام اینکه به مناسبتهای مختلف یادم میفته که :" وااای من چقدر از ته قلبم تکواندو رو دوست دارم" خیلی خوبه ها.. :)) دیروز توی همایش سالانه ی هماهنگی مربیان داشتم فکر میکردم که:" چقدر هیکل خانمهای تکواندوکار باحاله. چقدر این تیپ و هیکل رو دوست دارم" :)) خوبه دیگه کلا ;*
آرامشی در راه است
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
سلام امشب شاید مثل شبهای دیگه بود اما... شاید یه نشونه هایی رو بشه پیدا کرد که بتونن دلیل این اتفاق باشند: 1- بی تابی و اشک ریختن از کنترلم خارج شده 2- نگاههای یاس 3- نیت مشکی پوشیدن یکشنبه 4- نوشتن سررسید روزانه یک هفته ی اخیر که اول تا آخرش درد کشیدن بوده ( با وجود همه ی اتفاقهای فوق العاده ای که
خوب خوب خوبم...
-
تاریخ: 1396/2/5 ساعت: 13:01
نمیتونم ادکلن باشم. منو اینجوری که هستم بپذیر. هستمت... هستم...
نذر
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 4:26
سلام اینجا مینویسم که برای ابد بمونه. که نذر کردم اگه تا پس فردا حاجتم رو بگیرم... با آقای امینی مسؤل تغذیه دانشگاه هماهنگ کنم برای هفت نفر... هفت نفر... برای تو. من منتظرم. و این تنها کاری هست که از دستم بر میاد عزیزم...
حال حالای من (12)
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 4:26
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد. توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشد با این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخ
دنیای دیوانگی
-
تاریخ: 1396/1/1 ساعت: 4:26
سلام تصمیمی که برای فردا گرفته ام شاید دیوونه ترین کاری باشه که ازم دیدی... سالی که بی تو شروع شد و بی تو داره تموم میشه رو نمیذارم تکرار بشه... دیوونه تر از من یعنی وجود داره؟؟؟؟ خوشبخت میشم از آشنایی ش... و نه همین...
کلیم حیوانات
-
تاریخ: 1395/12/26 ساعت: 22:52
سلام دیدم یه چیز سیاهی روی موکت هست. فکر کردم آشغاله آمدم که برش دارم، تکون خورد! یه عنکبوت نسبتا بزرگ بود. نمیخواستم بکشمش. و نمیخواستم بهش دست بزنم. پس یه بطری گذاشتم رویش که بره داخل و برم توی حیاط رهاش کنم. اما از بطری بالا نرفت! مدتی گذشت و یاس آمد پیشم. یه کمی بازی کرد و مدتی بعد مدام اصرار دا