خرید بک لینک

سلام

عصر روز 95.12.16 (روزی که یکسال بود که عمه شده بودم) توی باشگاه هنگام پریدن روی استپ به ارتفاع یک متر... از پشت خوردم زمین و بیهوش شدم...

نمیدونم چی شد/ نمیدونم چقدر طول کشید/ هیچی یادم نیست...

اما اورژانس آمد...

بیمارستان رفتم و سی تی کردم.

خوبم.

و سرم درد میکنه...

و نصفه نیمه به تولد برادرزاده جانِ فسقلکِ آتیش پاره رسیدم...

...

تا زمانی که "زورک بزرگ"م زنگ زد... (هه! چقدر خندیدی به اسمی که خانواده م روت گذاشتند!)


تجربه ی عجیبی بود...

الان زنده ام. و میتونستم به راحتی.. نباشم...

هیچی دیگه. همین.


و نه همین...

برچسب: نویسنده: آراد صفری تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 6:53

صفحه بندی